یکی از کلاغ ها کم شد

شروع ماجرا كلاغ و گربه ي سياه
سكوت و سايه ها كلاغ و گربه ي سياه
نشسته بود روي نرده جوجه فاخته
ميان هردوتا كلاغ و گربه ي سياه
يكي كه از زمين كمين گرفته نيم خيز
يكي هم از هوا كلاغ و گربه ي سياه
وراوي از خودش سوال كرد بين متن
رديف شعر با كلاغ وگربه ي سياه /به هيچ جا نمي رسد رديف را عوض/ كنم كه هيچ جا كلاغ و گربه ي سياه/حضورقاطعي در انتهاي بيت ها/نبوده اندو نيستند چون كه فاخته/ 
تمام احتمال متن را به هم زده/
ببين چه بي صدا كلاغ و گربه ي سياه /بدون شرط ترك مي كنند صحنه را
_فقط بگو نايستند چون كه فاخته
هنوز ماجراي ديگريست توي متن

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

سايه ي لباس پشت پرده را

و كلاغ پير روي نرده را

مكث كردو زل زدونشست بعد

تا كه مانتو ي اتو نكرده را_

تاكندكنار ساك خود گذاشت

رفت وكيپ كيپ كرد پرده را

بعدپشت در گذاشت سينيِ

شيرونان وظرف شيره ارده را

درنزد، هنوز حل نكرده بود

توي آب نيمه جوش زرده را

عطسه مي كند نداشت هيچ وقت

او تحمل بهارو گرده را

توي سطل ريخت قبل رفتنش

عكس و نامه هاي وانكرده را

 

كوچه، بالكن ،كلاغ بي صدا

ترك كرده بود صبح نرده را

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

چه ادکلن که بوت را احاطه می کند

چه روسری که موت را احاطه می کند

تمام آن چه نیستی بدون آن چه هست

نگاه رو به روت را احاطه می کند

همیشه عصر قارقار یک کلاغ هست

که پارک را سکوت را احاطه می کند

درست مثل سایه ی زمخت نرده ها

که یک درخت توت را احاطه می کند

تو خیره می شوی به شاخه ها و تیرگی

به سادگی خطوط را احاطه می کند

وبعد ارتعاش بال های شاپرک 

که تارعنکبوت را احاطه می کند

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

هرباردوباره بادانداخته بود

هرباردوباره لانه را ساخته بود

برآن همه شاخه ی فروریخته باز

چشمان پراز حسرت یک فاخته بود

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

حالا پسرم شبیه به کودکی ام

می خندد هی به خنده ی زورکی ام

بین دو درخت با طناب دیروز

درباغچه تاب می خوردکودکی ام

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

تنهایی تخت گوشه ی ایوان را

پر کردو  گذاشت گوشه ای لیوان را

زیر لب خود زمزمه کردو  می خواند

گنجشک تمام ظهر تابستان را

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

واکن در تابستان ها پنجره را

دنبال کن از کودکی این خاطره را

مکثی ست از آوازوفقط می ماند

گنجشک که دنبال کند زنجره را

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

ازشاخه نگاه او به آب افتادو

آرام شدوبه خود تکانی دادو

بی شک نه پرنده می شود نه ماهی

این برگ که چرخ می خورد دربادو...

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

ازچهارکلاغی که روی شاخه بودند
           دوتادوتا پریدند
             درخت ماندو
                 نیمکت خالی
نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

نترس
واژه ها خودشان راهشان را بازمی کنند
                        کافی ست چشمت راببندی
                            زمان می ایستد
                                 ومتن پرمی شودازبی کرانگی اشیا
                              بامکثی سرشار ازکشفی تازه

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

كناردكه نگاهي به عابران انداخت

چه تلخ حبه ي قندي دراستكان انداخت

صداي آب غروب سي وسه پل اورا

به ياد خاطره ي آن زن جوان انداخت

نخوردچاي خودش راگذاشت وپك زد

وبعدهم ته سيگار را درآن انداخت

بلندشدبرودسمت ديگري از رود

وچند عكس براي مسافران انداخت


صداي زن كه - خودش بود - :عكس مي گيريد

و اوكه فاصله اي دوربينمان انداخت


بايستيدهمانجا كه پل بيفتدو ماه

..............................................


نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |


پل از رودخانه ای می گذرد

        که گاهی نمی گذرد

          وزمان ایستاده

                در دهانه هایش

                      شبیه مزه ای ناشناخته

                              که دهانت راگس می کند

                                      سیگارت را می اندازی

                                              تا بگذری عرض رودخانه را

                                    و بگذرانی زمانی را

                              که ایستاده بودی

                   در یکی از همین دهانه ها

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

 

 

 

این که فقط ماه پشت پنجره ات بود

این که فقط من هنوزو...حاشیه ی رود

این که فقط پرده لایه لایه تکان خورد

دست تویابادپشت پرده ی شب بود

این که فقط های دیگری هم ازاین دست

هست که دراین فضای سردوغم آلود

می رسدازراه وپله پله کمی مکث

دست تکان می دهددوباره که بدرود

ساعت خودرانگاه می کنی آن وقت

هی به خودت گیرمی دهی که فقط زود

چشم می اندازی وازآن طرف ابر

ماه می افتدشبیه برگ لب رود

وقفه ی شب در دهانه ی پل خواجو

بوی خزه طعم تلخ دودپی دود

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

 

قطارسوت كشيدايستگاه آخربود

براي هردونفراين نگاه آخربود

و زن نگاه نكردوگذشت اما مرد

هنوزدل خوش ازآن اشتباه آخر بود

دوهفته بعدكه زن باخودش كنارآمد

قبول خاطره ي عشق راه آخربود

ومردهفته به هفته به ايستگاه آمد

سوارشدسرشب ايستگاه آخربود

وماه بعدهمين طور...هشت ماه گذشت

چطورشديعني اين گناه آخربود

 

دوباره روبه رويش بودزردوپژمرده

كنارپنجره غمگين ماه آخربود

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

 

  هميشه آن طرف نرده ها دوتا گربه                   

وداد و همهمه ي آي ! بچه ها گربه

نگاه هاي هراسان و سنگ هاي درشت

واين جدايي هر لحظه ي دو تا گربه

كجاي شهر كجاي زمان كجاي كجا؟

به عشق ساده ي خود مي رسد- كجا گربه –

بدون اينكه بترسد فقط قدم بزند

بدون اينكه فقط با دم رها گربه

پر از غريزه و در حيطه ي قلمرو خود

نه شيرو ببر نه حتي پلنگ يا گربه

به خود اجازه دهد تا كه گام بگذارد

نداداجازه به او سنگ ها كه تا گربه ...

 *

نگاه آخر خود رابه نرده ها انداخت

وپاي پنجره افتاد بي صدا گربه

 

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

برای دریافت نسخه موبایلی کتاب "یکی از کلاغ ها کم

شد" دوستان عزیز می توانند به بخش پیوندهای روزانه

مراجعه کنند.

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

۱)

شب هاي پر از سكوت پر از مهتاب

با ترس هميشه مي پرد زن از خواب

در هيئت شاهزاده اي قاجاري

تصوير تمام قد مردي در قاب

 

۲)

سرباز و سكوت پادگان شهر سياه

سنگيني پوتين و شب و برق نگاه

بي حوصله آرام مي آيد بالا

از پله ي برجك نگهباني ماه

۳)

ماهي كه فقط دل به دل شب داده

مغرور و پر از شكوه اما ساده

انگار آن قدر دور، از دست نبود

امشب توي پاشويه ي حوض افتاده

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

1)

از شيهه ي اسب تا سراشيبي كوه

از برنوي خالي پدر تا اندوه

از غرّش تلخ شير سنگي در باد

تا كوه كه در جواب گفت اوه اوه اوه 

۲)

آنجا روي مبل مي نشيند بي حرف

 زن رفته كه ميوه را بچيند در ظرف

 در خانه سكوت محض، مكثي كوتاه

 در كوچه بدون وقفه مي بارد برف

   ۳)

پاييزم و لايه لايه ام گم شده است

در همهمه ها گلايه ام گم شده است

در حجم سياه اين اتاق دلگير

كبريت بزن كه سايه ام گم شده است

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

سه رباعی(۱)

آواز محلی دل ای دل می خواند

در مزرعه عصرها که تنها می ماند

حس کرد که از کلاغها می ترسد

وقتی کُت خود را به مترسک پوشاند

....................................................

شد خیره به آخرین تکان ماهی

آرام تکان خورد دهان ماهی

رویای کمی نیست برای گربه

در سطل زباله استخوان ماهی

....................................................

آنجا که دوچرخه ی پدر توی حیاط

افتاده و من که در هیاهوی حیاط

گم می شوم و به خود می آیم آن وقت

می افتد یک برگ در آن سوی حیاط

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

 

1)

 

وقتی همیشه با تردید آن چشمهای سبزش را

از پشت عینکی دودی می‌دوخت  ب ر سفیدی ها

 

می گفت: فرض کن این میز یک روز صندلی بوده‌ست

این صندلی همان  میز  است شاید!  برای  من  اما

 

یک شئ،  شئ دیگر نیست در لحظه‌ای که می بینم

باران همیشه باران است  چون   ابرها و  چون  دریا

 

شاید شبیه هم باشند دو  یا  سه یا  هزاران شئ

در جنس  و   شکل و در ابعاد  از  هر نظر زمان حتی

 

فرق میان من با تو   مثل همین  دو لیوان است

هرگز  یکی نخواهد بود   حداقل مکان ما

 

بردار این دو لیوان را این را به جای آن بگذار

 برخیز جای من بنشین من نیز جای تو حالا -

 

این من نه آن من است آری اما تو هم نخواهد بود

این جابه‌جایی از اینجا  تغییر توست  تا آنجا

 

هر گونه از دگرگونی تغییر دیگری از توست

این یک منِ جدید توست از این  تو  تا من فردا

 

این لحظه لحظه‌ی خوبی‌ست کافی‌ست لحظه را دریاب

ابری‌ست    آفتابی نیست   بردار عینک خود را 

---------------------------------------------------

2)

 

بر  میز،  چیده جعبه‌ی شیرینی

انگورهای  تازه   توی  سینی

 

ما  بین آن دو صندلی چوبی

گلدان نقره  با  گل تزئینی

 

در رو به‌روی  صندلی هر یک

بشقاب‌های شکل هم چینی

 

می‌پرسد از خودش نه چه عالی شد

آن  فرش رنگ رفته ی ماشینی

 

چی بود خوب شد که عوض کردم

با  فرش  دستبافت  نائینی

 

چشمک نمی زنند به تو؟  بردار

از میوه ی بهشتی این  سینی

 

برخاست عکس زن به زمین افتاد

چی شد   نمی توانی بنشینی

 

از پشت شیشه خیره به بیرون شد

از دست من  هنوز  تو  غمگینی؟ 

 

پاشو بیا کنار من اینجا زن !

آنجا تویی ببین تره می‌چینی

 

انگورها  هنوز  همان  جایند

بر شاخه‌ی درخت تو، می بینی؟

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

 

1)

 

نوشته بود : که، پایان جمله بود که زن

نوشت من که تو را دوست دارم اما من

 

که راوی ام  ننوشتم "که" می نویسم که

دو بار پنجره  وا شد   چراغها روشن

 

صدای زنگ که مي آید و نمی شنوم

کسی که وارد خانه نمی‌شود  یک زن

 

برای بار سوم پشت شیشه می آید

خلاف متن  که راوی اشاره کرد به من

 

 که پرده پس شد سایه ها به هم نزدیک :

و روی دسته ی یک صندلی  دو پیراهن

---------------------------------------------------

2)

 

دیوار را دو باره بچین بی که پنجره

در چارچوب آهنی اش بی که کرکره

 

افتاده باشد و نشود دید پشت آن

یک زن نشسته بی که بدوزد که قرقره

 

از دست او رها شده بر فرش نخ نما

بی بید  بود  بید زده   باغ خاطره

 

نقش ترنج، رنج   رج آخر   آجری

افتاده پاي حوض مثلث  نه ، دايره

 

دف، كف بزن كدام طرف سقف را بزن

ديوار را دوباره بچين بی كه پنجره

---------------------------------------------------

3)

 

همان عصا و كت راه راه معمولی

همان جليقه‌ی كهنه كلاه معمولی

 

همان پليور و شلوار رنگ و رو رفته

دو لنگه كفش كثيف و سياه معمولی

 

دو خط زير دو چشم و سه خط پيشانی

و بين آن دو و سه يك نگاه معمولی

 

كه پشت عينك ته استكاني اش گم بود

و ساعت مچي رو به راه معمولی

 

كه هيچ وقتِ زمان را به او نشان مي داد

سر شب است و فقط ماه، ماه معمولی

 

نشسته بين همين واژه‌ها همين ابيات

كنار قافيه‌اي اشتباه   و   معمولی

---------------------------------------------------

4)

 

همين كه پلك زدي يك كلاغ مي پلكيد

ميان مرز شب و روز اين سياه و سفيد

 

كلاغ پلك نزد سايه اي فرو افتاد

صداي كفش زني روي پلكان چرخيد

 

دو مبل روبه‌روی هم   دو ميز كوچك سبز

و روي فرش كه افتاده   تكه ای خورشيد

 

لب دو پنجره ی روبه‌رو كه گنجشكان

نشسته اند توي يك رديف بي ترديد

 

دوباره  كركره ها مي رود كنار  اما

كلاغ پلك نزد سايه ای  فرو غلتيد

 

ميان كوچه به جا مانده رد تايرها

كلاغ پشت سرش را نگاه كرد و پريد

---------------------------------------------------

5)

 

پايين كشيد  كركره را  راه راه كرد

متن سفيد پنجره اش را سياه كرد

 

بر سطر سطر كركره چيزي نوشت و بعد

از دور پشت ميز   به آنها   نگاه كرد

 

بدجور خط خطي شده بود آسمان شهر

در خواندن دو سطر نخست اشتباه كرد

 

خورشيد باز   از قلم افتاد شب نبود

اما براي سطر سوم   فكر ماه كرد

 

بعد از مرور و وارسي شب نوشته‌ها

در گوشه‌ی كشو همه  را  روبه‌راه كرد

 

از نو كشيد پنجره ای توي دفترش

از شيشه های مات به بيرون نگاه كرد

---------------------------------------------------

6)

 

دو متر فاصله اش بود تا تهِ سالن

دوبار ديده خودش مرد را ته سالن

 

و هر دو مرتبه با دست اشاره كرد به او

نترس بانوي تنها   بيا ته سالن

 

و هر دو مرتبه ترسيده بود و جيغ كشيد

و هر دو مرتبه بي اعتنا   ته سالن

 

قدم زنان، زنِ ترسيده را تماشا كرد

و بعد پشت سرش بي صدا ته سالن

 

دري كه باز شده بسته مي شود با مرد

هتل اتاق يكي مانده  تا  ته سالن -

 

و بعد پشت سرش باز رد شد از ديوار

زني كه ديده شده   بارها ته سالن

---------------------------------------------------

7)

 

 

همين كه مرد نشست اظطراب او كم شد

براي گفتن حرف دلش مصمم شد

 

کلاغها همه جا قارقار  می‌کردند

بدون این که بخواهد دوباره در هم شد

 

که باد آمد و آرام روی موهایش

درخت بیدِ تمام قرارها  خم شد

 

همین نشانه‌ی خوبی‌ست لحظه‌ی خوبی‌ست

اگر نبود چرا سایه ای   فراهم شد

 

که بیشتر بنشینم و کم نگاه کنم

دم و دقیقه به ساعت که باز دیرم شد

 

و عصر از سر جایش بلند شد آرام

 همین که رفت یکی از کلاغ ها کم شد

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |

1) 

 

چشم های تیره‌ي تو حوض کاشی

خیره در تو چشمای سبز ماشی

 

تا جلوتر می گذارد پا مردّد

تو هنوز آشفته‌ی آن چشمهاشی

 

با وقار، آرام، پاورچین می آید

مانده‌ای که عاشقش باشی، نباشی

 

باز هم نزدیک تر می آید   و   تو

باز نزدیک است تا از هم بپاشی

 

چند گام دیگر آغوشش تو  را...  نه!

چشم من تیره ست چشمش سبز ماشی

 

می پری تا...   می پرد به...   می پرم از...

چند  پر افتاده   روی   حوض کاشی

-----------------------------------------------

2)

 

به شیشه خورد بخاری که از دهان می‌زد

کنار پنجره سرما به استخوان می زد

 

و سعی کرد ببیند،که آن طرف تنهاست؟

نشسته بود زن و لب به استکان می زد

 

به چهره اش که توی شیشه بود زل زد و زن

 هنوز  مثل  همان  روزها   جوان می زد

 

رکابی یقه دار بنفش و یک دامن

و یک بلوز که کمرنگ تر از آن می زد

 

کنار پنجره آمد،  کنار کوچه  هنوز

سگی به چهره ی بی جان شب زبان می زد

-----------------------------------------------

3)

 

پشت یک میز دو تا  صندلیِ چوبی بود

و دو فنجان پر از قهوه دو تا  چشم کبود

 

تلخ می نوشی و سیگار خودت را روشن-

می کنی با  تهِ سیگار من  و  بعد  از  دود

 

دایره دایره پل می زنی آن  سوی خودت

که نشسته است شبیهَ ت  شبحی دود آلود.

 

با ظرافت ته فنجان تو را کاویدم

پشت یک میز دو تا صندلی چوبی بود

 

و در آن عصر به  من زل زده بودند غریب

نه دو فنجان پر از  قهوه که  دو چشم کبود

-----------------------------------------------

4)

 

و عشق پنجره ای بود واشده در مه

دو تیره روشنِ محو و رها شده در مه

 

تو دیر می رسی از راه و پشت این دیوار

مسیر کوچه ی ما  جابه‌جا شده در  مه

 

تو دور می شوی از نقطه‌ای که پنجره بود

و می رسی به دو  دستی که " ها " شده در مه

 

به من نمی رسی و من به تو نمي رسم  و ...
کلاغ با من و تو همصدا شده در مه 
 
 صدای پر زدن:باد را نمی شنوی؟  

پرنده نیست نه، برگی رها  شده در مه

 

بدون حوصله پسمیزنی تو برگی را

که تازه با تن تو آشنا شده در مه

 

به زیر پای تو له می شود هنوز اما
به شاخه زل زده برگ جدا شده در مه

 

 چه فرق می کند آیا که عشق، پنجره، دست
همیشه بازترین بوده ...  یا شده در مه

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط حمید رضا وطن خواه| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت